حالم دارد از همهی این دانشکدهی لعنتی به هم میخورد. از همان اول درش بگیر که همیشهی خدا یک مفلوکی برگهی فراگیر پیام نور را میگیرد روی اعصابت. تا آن خیابان دراز اولش که مثل روده سگ کش آمده. تا آن حیاط بیرمق مهوعش. با آن درختهای ریقوی شکسته بسته و علفهای هرز همیشگی و صندلیهای چرب کثیفش و رنگ در و دیوارش. تا درهایش. راهروهایش. تشکلهایش. کلاسهایش. استادهایش. دانشجوهایش. درسهایش. کتابخانهاش. نشریههایش. بچههایش. بزرگهایش. بوفهاش. میز و صندلیهای زرد گه مرغیاش. سلفش. غذاهایی که همیشه مزهشان یک جور است. روزمرگی مذبوحانهی رقت آورش. دوستیهایش. دشمنیهایش. عابرانش. برنامههایش. مهمانانش. سالنهایش. حتا خاطرههایش. از هر چیز و همه چیزش. و هر روز صبح بلند میشوم و مینشینم سر کلاسهای بی انتهای بی مصرف حال به هم زنش. و بعدش دیدن آدمهای همیشگی. اتفاقات همیشگی. تلخیها و شیرینیهای همیشگی و بوی گند عادتش. بوی گند آشنای عادتش. و شش و هفت بعد از ظهر، با اکراه و گسی، این شکنجهگاه لعنتی را ول میکنم و دم در دوباره آن برگه فراگیر پیام نور را میگیرند جلویم و میروم. و در دلم آرزو میکنم که مثل آن رفیقم، بایستم جلوی آدمها و توی چشمشان زل بزنم و بگویم حالم ازشان بهم میخورد. و از خودم. مخصوصن وقتی مثل این بچه دخترها نق میزنم...
دلم هوای نمازهای مغرب پارسال کچو را کرده است... قنوتهای بیست دقیقهای اش... هق هق خرد کنندهاش... لحن دعا خواندنش...
۱۳ آبان نوشت: یک فصل از سال ۱۹۸۴ گذشته است. پایانی برای این شب می توان تصور کرد؟
۱-فرارویمان چیست؟ آن روشنایی امیددهنده که پیش میخواند آب است یا سراب؟ زندگی چیست، و آدمها چه میخواهند؟ این راه که گاهی هموار است و کوبیده و زمانی سنگلاخ و پای آزار به کدامین سرزمین پایان میپذیرد؟
آیا آنجا هم چهرهها زرد و قلبها سیاه، زورمندان بر فراز عزت و ناتوانان در ژرفای ذلتند؟
آیا آنجا هم برای کفی نان و انباشتن شکمی آزمند، نان بریدن و شکم دریدن از دیگران، کاری است پسندیده و پذیرا؟
آیا آنجا هم پشتوانهی زندگیها، درنده خویی و زر خواهی و بتپرستی است؟
اگر اینها همه هست و آسمان آنجا هم رنگی چنین تیره دارد، ما را آگاه سازید. همین قدر فریب بسنده است، بگویید که بیهوده است، بگویید که دروغ است و نیرنگ و فریب.
بگویید روزگارانی دراز، محال اندیش بودهایم و به آیندهای موهوم دلخوش داشتهایم.
همهی اینها را بگویید، از اینکه با ناامیدی تن به مرگ میسپاریم هراسناک نباشید، بگذارید یک بار بمیریم، صادقانه بمیریم، بی آنکه فریب خورده باشیم زندگی را بدرود گوییم.
بگذارید لااقل در برابر خدای اندیشه سرفراز باشیم...
* برزیگران دشت خون. پرویز خرسند
۲-...و عربدههای سرابپرستان و باطل جویان در عرصهی دلهای ما پیچید... و شیطان از مخفیگاه خود سر بر آورد و ما را به نام خواند. ما را بلافاصله آشنای کلامش یافت و پاسخگوی دعوتش و آماده برای پذیرش خدعه و فریب و نیرنگش.
ما را از جا بلند کرد و دید که چه راحت برمیخیزیم و ما را گرم کرد و دید که چه آسان گرم میشویم و آتش در خرمن کینههامان انداخت و دید که چه زود شعله میگیریم.
پس به اغوای شیطان بر شتری نشانه گذاشتیم که از آن ما نبود و بر آبشخوری وارد شدیم که غصب محض بود.
خطایی خواسته و اشتباهی دانسته!
و این در حالی بود که از عهد پیامبر هنوز چیزی نگذشته بود...
* خطبه فدک حضرت زهرا. [ضمیرها در اصل دوم شخصند، اول شخصشان کرده ام.]
گاهی اوقات چیزی به ذهن آدم نمی رسد برای نوشتن. در این مواقع بهترین کار ممکن خواندن و کپی کردن است. این تکه از مصاحبه روزنامه ایران با حسن عباسی، اگرچه خودش کلن چندان آدم بچسبی نیست، استثنائن بسیار چسبید بهم. نخ سوزن که به گمانم بی ربط نبود به صحبتهای اخیرمان با دوستی. یک جمله اش را هم حذف کرده ام که بشود سوالش را نزد. البته یک کمی هم ادبی و شعاری است که می توانید نادیده بگیرید. می توانید هم نگیرید. به خودتان بستگی دارد.:
شيطان روح پرستنده بشر را با القاي خود چنان فاسد كرد كه به جاي الله پرستي به ورطه بت پرستي افتاد. ابراهيم(ع) بت ها را شكست و به حكم خدا، خانه كعبه را بنا نهاد. شيطان به استراتژي ابراهيم(ع) حمله كرد و در طي چند هزار سال، با القاي خود بشر را وادار نمود كه بت ها را به درون كعبه برده و كليت قبله را ملوث كند، كه هر كس به طواف كعبه آمد، در واقع به طواف بت ها رفته باشد. پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) بت شكن واپسين بود كه آمد و بت هاي درون خانه را شكست و كعبه را از آلودگي به شرك و كفر نجات داد. اكنون با گذشت 1400 سال شيطان به استراتژي پيامبر اسلام(ص) نيز حمله كرده است. بت ها كه از صحرا به خانه كعبه برده شده بود، پس از واكنش پيامبر اسلام(ص) و تخليه خانه كعبه از بت ها، آنها به درون انسان ها منتقل شده اند.
بت هاي ذهني و بت هاي قلبي، قبله انسان را از كعبه و از خدا، به «خود» انسان تغيير داده و مبتني بر اومانيسم - بشر مداري- مي رود كه در وادي اگوسنتريسم- خود مركز مداري- به سيطنيزم- يا سجده بر شيطان- در غلتد. هبوط كه نه، بلكه سقوط از مرتبه اي كه خدا به ابليس فرمود به بشر سجده كند تا به قعر دره اي كه اكنون در آن بشر به شيطان سجده مي كند. جنگ نرم، جنگي است كه در آن فرماندهان- عالمان دانشگاهي- و افسران- دانشجويان- از استقرار بت ها در درون خانه دل خود جلوگيري نموده و با تبر يقين، بت هاي ذهن عمومي را فرو مي ريزند و جاي را براي حقيقت الهي باز مي كنند. بايد گفت كه در اين جهاد نرم «لاتحزن،ان الله معنا! اندوهگين مباش، خدا با ماست!».
بعدن نوشت: محسن نامجو هم رسمن گند زده است با این «آخ» اش.
* این نوشته، در اصل در زمستان گذشته نوشته شده است. یک بار تا دم آپ شدن هم رفته و برگشته است. چرخی میزدم میان نوشتههایم، چشمم بهش خورد...
یک صبح جمعهی سرد و آفتابی دیماه. از لا به لای پردههای شیری رنگ هال، آفتاب هر جا که توانسته گذر کرده و روی فرش تابیده. از آن صبحهای معدود جمعه است که آدم الکی خوش است و صبح زود از خواب پا میشود و فکرهای عجیب غریب به کلهاش میزند. کاغذهایم را پخش کردهام روی یکی از آن میز کوچولوها و دارم برای کنفرانس جامعه شناسی کار و شغل، یادداشت مینویسم. بررسی تطبیقی مفهوم کار در سنت و مدرنیته!! خواهرم هالشان را جارو میکشد و پسر خواهرم، روی سنگهای لبهی پاسیو دراز کشیده است و همزمان از بین نالهی جارو برقی سعی میکند هم «فتیله» اش را ببیند و هم مشقش را بنویسد. دقیق که شوی، میتوانی در صورتش این تردید را ببینی که به مادرش بگوید علی الحساب بیخیال جارو کشیدن شود یا نه. بقیه هنوز بیدار نشدهاند. مأخوذ به حیا شده است در خواستن. تلفن زنگ میزند و خواهرم جارو را خاموش میکند و میرود دنبال جواب دادن به تلفن. «فتیله» بچهها را دعوت میکند به دیدن یک برنامه که به نظر میرسد پسر خواهرم علاقهی چندانی به آن ندارد. چند لحظهای میگذرد تا تصمیم میگیرد که برود سروقت جارو برقی. چنانکه همهی بچهها بیعلاقه نیستند که با جارو برقی ور بروند... تکهی انتهایی جارو برقی را بیرون آورده و روشنش کرده و دستش را میگذارد روی لولهی جارو برقی و بر میدارد. تقریبن میتوانم به او تذکری بدهم که مثلن مواظب باشد یا این کار را نکند اما علی الحساب حوصلهی توصیهی اخلاقی و تربیتی ندارم. میگذارم خوش باشد. سعی میکنم توجه خودم را روی نوشتههایم متمرکز کنم... یهو میبینم که لولهی مکندهی جارو برقی را گذاشته روی لپش! به عنوان یک دائی مسئولیت پذیر، میبینم که دیگر جای تسامح وجود ندارد بنابراین با چشمان وادریده و حالت تعجب صدایش میکنم که: امین؟؟! رویش را به طرفم برمیگرداند و با لبخندی که روی لبش نشسته است، میگوید: «عجب بوسی میکنه!» و من ناگهان در برابر این طنز تلخ نابودکننده، وامیمانم که باید بخندم یا گریه کنم. واکنش غیر ارادیاش در لحظهی اول، می شود صدای خندهای که از دهانم بیرون میآید و میانهی آن به خودم میگویم ببین کارمان به کجا رسیده است که با جاروبرقی روبوسی میکنیم و عمیقترین بوسههایمان را از آن میگیریم! و روح هایدگر و مامفورد است که جلوی چشمم رژه میروند... تکنولوژی با ما چه کرده است؟
پی نوشتی که نویسنده الآن دارد اضافه میکند: انصافن جا دارد روی این «فتیله» هم کار درست و درمانی انجام شود. برنامهای که در آن، همهی اقوام و فرهنگها و صنفها و زبانها و موسیقیها و همه و همه مسخره میشوند. از سرخپوست و آفریقایی بگیر تا دکتر و معلم و معرکهگیر. به نظرم، فتیله، دقیقا برنامهایست که میتواند انسان امروزی ایرانی تولید کند... انسانی که نمیتواند احترام بگذارد، نمیتواند عمیق شود، نمیتواند دوست بدارد اما دست طولا و توانایی در تمسخر همگان دارد...
«شی هوانگتی» شش حکومت را به زیر رکاب خود کشید و دستگاه هزاران سالهی خانخانی چین را متلاشی کرد. هم او بود که دیوار بزرگ چین را برافراشت و کتابها را سوخت. خورخه لوئیس بورخس، در نوشتهای که ابوالحسن نجفی آن را به فارسی کشانده، به تحلیل این نکته مینشیند که چرا شی هوانگ تی، باید مصدر صدور توأمان این دو فعل یعنی «ساختن دیوار چین» و «سوزاندن کتابها» باشد؟ یا چه نسبتی بین این دو برقرار است؟ در زمان هوانگتی، چین سه هزار سال تاریخ مدون دارد. تاریخی که «امپراطور زرد»، «چوانگ تسو»، «کنفوسیوس» و «لائوتسه» را در خود گنجانیده است. اما هوانگتی، دستور سوزاندن تمام کتابهای پیش از خود را میدهد. سوختن تاریخ. انگار که جهان بخواهد بعد او دوباره متولد شود. روایت عجیب این است که: «بر کسانی که کتابها را پنهان کردند داغ زدند و محکومشان کردند که تا روز مرگ، آن دیوار بیکران را بسازند. شی هوانگتی، کسانی را که گذشته پرستی میکردند، به کاری محکوم کرد که به اندازهی گذشته وسیع بود و به همان اندازه ابهانه، و به همان اندازه بیهوده.» سوختن و ساختن، وجوهی متضاد که التهاب یکی، دیگری را به جنبش وامیدارد. ساختنی از میان سوختن. بورخس از اینجا وارد بحث پیچیدهی فرم و محتوا میشود و روابط معماگون میان آنها و ذات هنر که ابهام و در هم پیچیدگی میان این دو است...
پینوشت 1: این یک اصل مسلم است که لاجرم، صورتهای جدید از میان ویرانهی صورتهای قبلی برمیخیزد. ساختن مستلزم ویران کردن است. اما چه چیزی باعث میشود این فرایند، در زندگی هوانگ تی، اینچنین هولناک جلوه کند؟ سوختن تاریخ برای ساختن دیواری به دور امپراطوری... اول کدامشان شکل گرفته؟ اندیشهی ویران کردن گذشته... یا ساختن بنایی که برای همیشه نام او را در خود زنده نگه دارد... نمیدانم. ابعاد مسئله برایم مبهم است. اما یک چیز روشن است. این چرخه، در وجود هوانگتی،از تعادل خارج شده است. تنفرها و آرزوهایی که افسار گسیخته اند و راه وهم پوئیده اند. هوانگتی، در فکر تدبیر جهانی بوده است که خدایی ندارد. به نظر میرسد اندیشهی از تعادل بیرون شدهی «تغییر» در جهان، بیشتر به ویرانی آن کمک میکند تا ساختنش... حیف که حوصلهی توضیح مباحث کچو پیرامون «رؤیای گنوستیک» را ندارم.
پینوشت 2: دوستان یحتمل به فراست دریافته اند که با چند تا واژه تا چه اندازه راحت میتوان این بحث را به حوزهی سیاست کشاند. نکند در ایران...امروز... آقای رییس جمهور... تعادل...، نه ولش کن اصلن. جدای از این حرفها، برایم معضل شده است که تا چه اندازه و در چه ابعادی مجازیم به تغییر جهان فکر کنیم؟ البته احتمالن روشن است که بحث ما در مورد خودمان است و حساب کار بقیه الله الاعظم در دوران مبارک حکومتش با ما سواست علیالحساب.
پینوشت 3: «هزارتوهای بورخس» را از دست ندهید.
1-در این چند روزی که از پایان امتحاناتمان میگذرد، به دلیلی مجبور بودم حجم وسیعی از تحلیلهایی که از جانب آدمهای این مملکت، حال از هر جناح و مسلکی، در مورد اوضاع امروز جامعهی ایران ارائه شده است، بخوانم. –حجمی که بیش از دوازده ساعت از هر روزم را میگرفت!- و این همراهی میشد با صحبتهایی که با اساتید دانشکده کرده بودم در مورد اتفاقات و در ذهنم می رقصید. قبلتر هم گفته بودم که برداشت شخصیام از منازعهی پیش آمده، بازی باخت-باخت بود و نابودی حداکثری. اشاعهی گستردهی ناامیدی و بیگانگی از جامعه. و از همین منظر هم به قضیه نگاه میکردم. اما چیزی که برایم جذاب بود، برآمدن فرح و لذتی غریب از میان این اندوه بود. انگار از دل یک تز هگلی، آنتی تزی با تمام قوایش در حال اوج گرفتن است. به نظر میرسد هر دو طرف، از آنچه اتفاق افتاده خوشحالند و آن را مثبت و خوب و رو به جلو میدانند. همه از تنها نبودن خود میگویند و از اینکه آینده به نفع آنها خواهد بود. تنها در این میان، کسانی که سخنشان گس مانده است، اقشار میانهاند. آدمهایی که خودشان را به هر دلیل وارد این بازی هولناک نکردهاند. بهرحال، از موتاسیونهایی مثل رقص پارانوئیک سروش در نامهاش به رهبری-که نقطهی آخر جملهی سروش در فضای این جامعه بود به گمانم- اگر بگذریم، حرفهای آزاد، غلامرضا کاشی، فکوهی، قانعی راد، فیاض، کچویان و حتا طیفی مانند مالجو و رئیس دانا، همگی حاوی برداشتهایی مثبت از قصه است. و حتا با توجه به اینکه اصولن این طیف چنان با هم اختلاف نظر دارند که در هیچ جایی به اشتراک فکری نمیرسند، همگی بر سر یک نقطه به اتحاد نظر رسیده اند و آن اینکه: بعد از اتفاقات اخیر، جامعهی ایران به سوی «عقلانیت» و تعادلی بیشتر خواهد رفت. و مردم ایران به آگاهی بیشتری رسیدهاند. سوال اینجاست که چرا این دو طیف تمامن متضاد به چنین اشتراکی رسیده اند؟ آیا هیچ کدام از دو طرف خودش را بازنده نمیداند؟ یا خودشان را گول میزنند؟ آیا سنتزی از دل این تز و آنتی تز برخاسته است؟
2-تراژدی، غمبارترین سبک ادبی است. بازیای که در آن هر دو طرف بر حقند و هر دو طرف هم میبازند. یک باخت- باخت سهمگین. اما با وجود این، ارسطو، تنها تراژدی را ادبیات والا میداند. چرا که تنها تراژدی قادر است، حیرت بیافریند و آدمها را به عجز بکشاند و این سوال را مطرح کند که چرا چنین شد؟ و یا چرا باید چنین میشد؟ این حیرت، اندوه بار است. غم آور و شکننده است و به همین خاطر، کاتارسیس را در دل خود دارد. تزکیه. پاکی روح. آیا ما به دورهی تزکیهی پس از تراژدی رسیده ایم؟ خون، حیرت زاست. میخکوب میکند. آدمها، با دیدن خونریزی، از حرکت باز میایستند و به اندیشه فرو میروند. چه کسانی که خون از آنها ریخته شده و چه کسانی که خون ریخته اند. شبیه رستم بر بالین پسرش که در حال مرگ است. -اگر بخواهی تمثیل ادبی مسخرهای بچسبانی- و بدین نحو، خون به خرد منتهی میشود. به هر روی، صرف امیدواری هر دو طرف به آینده و ادامهی راه خود، امری مثبت است. هر چند امیدها تا اندازهای واهی باشد. چرا که ذات امید، واهی بودن است و در نشت به حقیقت، حک و اصلاح میشود و تعادل مییابد.
3-جدن به نظرتان هنوز میشود به آیندهی این مملکت دل بست؟
حاج حسن، رانندهی مصطفی چمران، تجسم روح زندگانی ما، زیستن، در مغاکها و محاقهایش، به خوشیهای کوچک باز بسته است. اتفاقات کوچکی که میتواند –دقیقهای و دمی- زخم زندگی را التیام بخشد و امیدی برای ماندن و ادامه دادن شود. حال چه روشن شدن خود به خودی گوشییت باشد بعد از چندین روز، چه پیدا کردن آن آلبوم معرکهی باب عزیز میان موسیقیهای مزخرفی که دور و برت داری... چه به یاد آوردن خاطرهی خرید آن شب با تو.
یاد آوردن مرد کم حرفی که عکس غالب سیگاریها، صدایش به صافی نوجوانان است اگر حملهی بیگاه و بیامان آن سرفهها بگذارد. حاج حسن، مرد کم حرف، تو، بی که بدانی، تجسم روح زخمی مایی. نماد مایی. زندگی ما، بهمن کوچکهای توست که از دیروز ظهر تا الآن که یازده شب است و یازده مرداد هم و هنوز جادهی شیروان_ینگه قلعه به میانه نرسیده، دودشان از میانهی گلویت پایینتر نرفته است از هجوم بیامان سرفهها. چه کشیده ای که لبت به نق زدن گشوده شده! حاج حسن، زندگی ما، سرفههای خشک خس خسی توست، انتقام دنیا از آنان که پا به روزمرگی عفنش نسپرده اند. زندگی ما، رگهای توست که تاب خون خودت را هم ندارند و قبلترها هر هفته و امروز، سه هفته یکبار زیر آن دستگاه دیالیز میفرستندت. خون، تاب نمیآورد در التهاب وجودت. زندگی ما، رانندگی توست، رانندهی مصطفی چمران! که در پیچهای هولناک حول سولدی، با آن شیب ترسناکشان، یک دستت به فرمان چسبیده و دست دیگر، گوشییت را نگه داشته کنار گوشت و صدای دوستداشتنیات که از پشت گوشی، برای دخترکت، شرح خوشگلی هوویی که برای مادرش از قوشخانه ستاندهای بالا میدهد و در عین حال باید مواظب بهمن کوچیک کنار لبت هم باشی که گاه خندیدن نیفتد و در همهی این احوال، کیلومترشمار وانت مزدایت روی 80 است! و من چه احمقم که ته ماندهی خنده ای که از شوخی با دخترکت روی صورتت مانده، با پرسیدن احوالش، میخشکانم. مرا میبخشی؟ قول میدهم دفعهی بعد که نفت پشت وانتت باز زدم، خبرت کنم. قول میدهم رانی هلو بگیرم ایندفعه به جای پرتغال. حاج حسن! رانندهی مصطفی چمران، چه میجویی که اینهمه بی تابی؟ مگر جادهها تمامی یافتهاند در گذر این همه سال؟ چه میخواهی؟ به کجا قرار است برسی مرد کم حرف؟ چه میگویم؟ زندگی ما، تازاندن توست، بیهوا، کله خر، در راههای بی پایان... راههای بی پایان.... راههای بی پایان...... راستی رمضان دارد تمام میشود. سیگارت را ترک کردهای؟ چشم من که آب نمیخورد.
تجسم روح ما، به لبخند بسنده کن اگر خندههای گاه به گاهت با هجوم بیدعوت آن سرفهها قطع میشود. زندگی بیرحم است. مگر شک داری مرد؟ ولی تو حرمت زیستنی. تو حریمی. از آن دسته آدمها که سالیان سالیان است تحریم شدهایم از داشتنشان. آن یاغیهای قدیمی. جنس اصل. که اگر در پیچ قبل سولدی، ته مزدایشان چنان سر بخورد که بند انگشتی مانده باشد تا ته دره، بعدش که به قیافهی زار تو مینگرند که از ترس سفید شدهای و با نگاهی ملتمسانه، نالهای از بند دلت کنده میشود که «حسن آقا، ترمز هم داره ها...» لبخندشان روی لب باز میشود و میگویند: «خودمم میدونم. ولی این ترمزش خراب شده، صدا میده اگه بگیرم. صداش صدای بدیه. اذیتم میکنه!» حسن آقا، زندگی ما، استدلال توست که ته دره میرود ولی صدای ناخوشایند ترمز را بر نمیتابد. زندگی ما، انگار سالهاست که ترمزش خراب شده. گو تا باد، چنین بادا...
1-یکی از اقدامات رایج در ناوگانهای نظامی قدیم، این بوده است که وقتی کسی خطایی مرتکب میشده که مستحق مرگ شناخته میشده است، مثل خیانت یا تلاش برای قتل یا برهم زدن نظم حاکم بر کشتی و... برای مجازاتش، یک سنگ یا وزنهی سنگین را طوری بهش میبستن که هیچ طوری نتواند ازش خلاص شود و بعد رهایش میکردهاند توی دریا. محکوم همهی تلاشش را برای زنده نگه داشتن خودش روی آب میکرد اما بالاخره کم میآورد و آن وزنه آرام آرام میکشاندش زیر آب و غرق میشد.
2- «پرچمهای پدران ما» را که کلینت ایستوود ساخته است اگر دیده باشید، صحنهای دارد که در آن صدها کشتی نظامی ناوگان آمریکایی دارند به سمت سواحل ژاپن حرکت میکنند و چندتا هواپیمای آمریکایی هم از لا به لای کشتیها قیرقاژ میروند و ملت هم برایشان دست تکان میدهند و بالا پایین میپرند که آن وسط، یهو یکی از عرشه میافتد توی دریا. بعد اول همهی رفقایش کلی بهش میخندند که افتاده توی آب و چه اتفاق بامزهای و فلان، اما بعدش میفهمند که کشتیها دستور دارند که تحت هیچ شرایطی توقف نکنند. یعنی بندهی خدا به همین خوشمزگی غرق میشود... میان صدها کشتی و هزارها سرباز آمریکایی.
3- این روزهای دانشکده همچنین احساساتی را خواسته و ناخواسته، برایم تداعی میکنند.