استادمان فرمودند: «مجالس عزاداری، آخرین سنگرهای سنت در جهان مدرن ما هستند.»
حقیر خود میداند که اساسا «زبان» برای انتقال بسیاری از زوایای دنیای سنت ناتوان است. تازه آنهم نوشتار که ضعیفترین صورت زبان در انتقال «روح» است. بنابراین برای درک سنت ما بسیار بیشتر از آنکه محتاج «دانش» باشیم، محتاج «حضور» ایم. بدان معنا که اصولن درک فضای سنت بدون حضور در آن و تنفس در هوای آن ناممکن است. (حالا این را میشود مربوط کرد مثلا به نظرات کچویان در باب تولید علم اسلامی که جایش نیست. شاید هم باشد اما حالش بهرحال نیست.) برمیگردم سر حرف استاد. مجالس عزادای آخرین سنگر سنت است. بدین منظور حضور در آنها بالقوه امکان رسیدن به درکی نسبی از سنت را پدید میآورد. درکی که در زیست روزمرهی شهری مانند تهران، کاملا بیمعنا و مضحک است. من تلاش میکنم در ادامه ی حرف استاد تشریح کنم چگونه این مجلس میتواند فرصت حضور در فضای سنت را فراهم کند. بگذارید روال کلی یک مجلس عزاداری را توضیح دهم.
اولین مرحله سخنرانی است. خطابه. نه ارائهی یک مقالهی علمی. یک خطابه. همراه با روایات و احادیث و مزاح و مثال. یک گفتگوی رو در رو و حضوری. که هیچگاه هیچگاه هیچگاه «خواندن» جای آن را نمیتواند بگیرد. آخر سخنرانی، از فضای اقناعی، وارد فضایی احساسی و عاطفی میشویم. مصیبت خوانی. چشمها به اشک مینشیند و عزادار آمادهی «حضور» در مرحلهی بعد میشود. مرحلهی بعد سینه زنی است. از زبان معمولی وارد شعر شده ایم... نثر در وزن نظم احاله شده است... عنصر احساسی زندهتر و پررنگتر میشود. و از طرف دیگر، ما تنها با خطابهی یک طرف با طرف دیگر مواجه نیستیم. از اینجا همه در عزاداری شریکاند. بخشی از نوحه را عزاداران «جواب» میدهند. یعنی گفتگو کاملا دو طرفه میشود. از طرف دیگر سینهزنی شروع می شود. سینه زنی خود هر فرد را با دیگر سینه زنان و با مداح وارد یک روح جمعی میکند. فردیتها شکسته میشود و همه در روحی واحد به هم میپیوندند و یکی میشوند. بدنها، تمایز خود را رها میکنند. اما زبان همچنان حضور دارد. شعرها رد و بدل میشود و همچنین نظم در سینه زنی نیز باید رعایت شود. مرحلهی سوم، نهایت کار است. شور.
در شور، تمام تمایزهای فردی که «سوژهی مدرن» در آنها منزل میگزیند، شکسته میشود. انسانها از خود برون میآیند. سوژه که تا اینجای کار در گرمای احساس رقیق شده است، در این مرحله تبخیر میشود. لباسها را میکنند. هر چند در رنگ واحد سیاه قبلی هم آنچنان تفاوتی نیست اما با کندن لباسها، پردهها کنار میروند(کجاست این برادر زیگموند که ببیند تمدن و ناخرسندیهایش را به کجا کشاندهام!) ساختارها و تفکیکها برمیخیزند. حتا دیگر ما گزارهای که حامل معنا باشد نداریم (و کجاست حاج رولان بارت که بگوید جمله آغاز استبداد است...) جملهها، چه نظم و چه نثر دیگر حضور ندارند... تنها یک «ذکر» کوتاه مانده است. یک کلمه... دیگر سینه زنی منظمی هم وجود ندارد... همه چیز در سیلان، بی نظمی، تعلیق و غوطهوری شگفتی فرو میرود. همه چیز در حال رقص است... و تکرار و تکرار و تکرار... (گویند که عرفان عملی از تداوم در تکرار یک ذکر آغاز شود...) همه در حال هروله کردناند. در حال دویدن، «آگاهی» از میان برخواسته است و تنها «حضور» مانده است. حضوری در عین حل شدگی. بودن و در عین حال نبودن و گمشدن در جمع... قطره در حجم آب...
گفتم که زبان نمیتواند توضیحش دهد... باید حضور داشته باشی تا درک کنی... خلاصه کنم: اصلا من هم با شما همسخن میشوم که این نوع عزاداری غیر عقلانی، دیوانهوار و کمخردانه، موجب عرفان زدگی و انحراف بسیاری میشود... قبول اصلا. خیلی جاها راه انحراف هم ممکن است در پیش بگیرد اما مصرانه باید بگویم که اگر کسی قرار باشد که از خود برون آید در این شهر تهی از عشاق، تنها از همین مجالس برخواهد خاست و لاغیر. در این آخرین سنگرهای سنت است که ذهنیت سوژه در هم شکسته میشود و امکان عبور از مدرنیته پدید میآید. تمت!
احتمالن فردا شب سیاهی بزنیم دانشکده را... احتمالن علی توی ذهنش دارد طرح می ریزد برای فردا...امیدوارم دوباره چیزی داشته باشد که بخواهد با قرمز رنگش کند... شاید بشود یک زیرپوش دیگر را علامت زد که برود تا سال بعد... احتمالن دوباره دنبال غذا بگردد... احتمالن دوباره صبحانه و نهار و شام نخورده است... احتمالن ممدعلی وقتی را خالی کرده است... مگر می شود سیاهی بزنیم و او نباشد؟ چه بسا بخواهیم طرح پارسالش را دوباره راه بیاندزیم... چه بسا دوباره ۵ صبح جلوی چشممان بیفتد زمین و ریز ریز شود... احتمالن مجتبا چیزهایی اندیشیده است برای راه انداختن و خنداندن بچه ها... اگر مجتبا بپیچاند چه؟ احتمالن احمد دوباره نمیداند چه کند از بس کارهایش روی هم تلمبار شده و دنبالشان تمام مدت دارد می دود... و حرص میخورد و حرص خوردنش در سکوتش تجلی می کند... احتمالن مسعود قرار است ایده های مدیریتی اش را دوباره ارائه دهد و ملت دست بگیرند و بخندند... احتمالن دوباره یهو انگشتهایش را میکند توی گوشش و گلویش را می خاراند... احتمالن دوباره حمید تا لحظه آخر معلوم نیست بیاید یا نه... ولی دوباره با قدم های منظم از راه می رسد... احتمالن بنشیند پشت بلندگو و عربده بزند... احتمالن قاسم بی خیال کنکور خواندن می شود این یک شبه را... او نباشد مگر سیاهی زدن می چسبد؟ احتمالن وحید دوباره آرام و سر به زیر و نرم این طرف آنطرف می رود و به همه لبخند می زند و خدا خدا می کند که دهان ما به نه آنچه رواست باز نشود... احتمالن جلال نیاید... کاش می آمد... فیلمش یک ساله شده است... و بعد یک سال چه رواجی پیدا کرده است میان دوستان... احتمالن تقی نقش تدارکات را دوباره بر عهده دارد... هر چه بخواهی اولین کسی که به ذهن می آید تقی است... احتمالن امیر با گامهای شمرده دور و بر قدم می زند و آرام آرام فصول جدید گفتگو را باز می کند... احتمالن سبحان دوباره روی نوک پایش بالا پایین می پرد و حرص میخورد که ما چقدر قرار است لودگی کنیم...احتمالن پارچه ها دوباره چروک و خاکی شده اند... احتمالن کلید اتاق هیئت دوباره گم شده است... احتمالن دوباره سر نحوه ی پوشاندن نمازخانه نزاع های گرافیکی در می گیرد... احتمالن فردا شب بدجوری خوش می گذرد... احتمالن فردا شب تازه جشن شب یلدای ما شروع شود...تا نیمه شب...تا سحر... تا صبح. احتمالن فردا شب... احتمالن فردا شب... احتمالن فردا هیچ کس نمی خواهد که به آخر برسد... نمی خواهد کارها تمام شود... نمی خواهد دست بکشیم... احتمالن فردا شب دوباره برای همیشه در یادهامان خواهد ماند... تجربه های ناب انحصاری ما...
پیش نویس: یک خبرکوتاه. یک خطی... همانقدر بس است تا بکوبدت. آنچنان که تا ساعتی منگ شوی... فرصت دوستی پیش نیامد مرد. تازه رویمان به سلام و علیک گشوده شده بود... زود بود مرد. بدجوری زود بود... هنوز ستونت در «ماهو» خالی است... هه! یادت هست؟ ما رقیب هم بودیم برای انتخابات انجمن علمی... میبینی به چه پوچی ای افتاده ایم؟ چه میتوان گفت؟ حداقل اینست که... گمان میکنم خوب جایی است... خیلی بهتر از اینجا. این نوشته از آنها بود که برای همیشه در آرشیو میماند... نوشتههایی که خواننده ای ندارد... باید دیدشان... و تو الآن میبینی... در آن دنیای از دست رفتهی من... در این دنیای به دست آورده ی تو...
آنجا تو بودی، و من... در آن دنیای مملو، گرم و عمیق. در آن دنیای پر. انگار که صدها متر زیر آب باشی... آبهای گرم و شفاف استوایی... یا در آغوشی تنگاتنگ. پرندهای در مشت نگهبانش... در آن دنیای بیرنگ و آرام. بیدغدغه. در آن دنیای متوقف، سنگین و لذت بخش.
اما نگذاشتند. دیدی؟ دیدی آن پنج شش پرستار بالای سرم و آن دکتر را... چشمهایشان را دیدی؟ دیدی چقدر از دنیای من و تو ترسیده بودند؟ نه ندیدی... تو رفتی... و مرا تنها رها کردی در آن سطح سرد و تهی. میان آن دستکشها و روپوشهای سفید... تمام بدنم را آن عرق سرد پوشانده بود... آنقدر که دخترک را فرستاد دستمال بیاورد و صورتم را خشک کند. تو نبودی... نشنیدی حرفهای آن بچه دکتر را... «برگشت» گفتنهایش را... چشمهایم که باز شد، یهو همهشان به هم نگاه کردند... لامصب حتا نمیگذاشت لحظهای در خاطرهات فرو روم...نگاهی به عقب بیاندازم... یک ریز حرف میزد... «رگ دستت خیلی باریک است... کاهش حجم خون، موجب شوک شد... یهو رفتی...» چشمهایم را میبندم، حوصلهی دیدنش را ندارم... حوصلهی دیدن آن لباسهای سفید و چهرههای اتوکشیده را... نمیگذارد... یک دقیقه دهانش را نمیبندد، ناگهان خطابش می رود سمت دخترکها... «stop کنین، stop کنین... چرا هنوز داره ازش خون میره؟ مواظب باش رگش پاره نشه...» به حال خودشان وامیگذارمشان... دنبال تو میگردم... میخواهم برگردم...نیستی... رفتهای. بغضی به گلویم چنگ انداخته است...
حالا نوبت دخترک است... همانکه اول فهمید... وقتی هنوز نرفته بودم. وقتی هنوز نیامده بودم. شروع میکند حرف زدن، بریده بریده میشنوم... دارد معذرت خواهی میکند... «خیلی بدجوری زدمت... نمیآمدی... الآن خوبی؟» کلمات در خشکی دهانم، بیرون میخزند «نه چندان». لیستش را شروع می کند. زندگی نکبت بار همهشان را با این لیستهایشان بسته اند... گزینههایش را انگار تا الآن هزار بار تکرار کرده باشد: «سردرد، سر گیجه، حالت تهوع، درد قفسهسینه، سوزش سر انگشتان دست و دور دهان...» لیستش تمامی ندارد... آرام میگویم «نمیخواستم برگردم...» میشنود. بعید بود صدایم به گوشش برسد اما میشنود. دوباره توضیحات مزخرفش شروع میشود: «این حالت، مانند یک نوع خلسه و بیهوشی است... معمولن دفعهی اول پیش میآید ولی برای تو خیلی سنگین بود...» نمیدانم چه میشود، شاید نگاهی به قیافهام انداخته است...ناگهان سکوت میکند... توی چشمهایم نگاه میکند و آرام میپرسد:«کجا بودی؟»... لبخندی روی لبم مینشیند «بهتر از اینجا بود...»
دوباره صورتم از عرق خیس شده است... یکی دیگرشان دارد فشار خونم را میگیرد... به دکتر گزارش میدهد: هشت روی شش. هنوز نمیشود پوزیشنش را تغییر داد... میخواهم دوباره پیش تو باشم، دکتر دوباره شروع کردهاست... « خب چی داشتی میخوندی؟» یاد کتابم میافتم. دخترک از پشت سرش آرام میگوید هنوز هوشیارش کامل نیست... دکتر دوباره میپرسد. جوابش را میدهم. کندو کاو در ماهیت معمایی ایران... نویسنده اش را هم میپرسد... میگویم. دوباره فشار میگیرد... نه روی هفت و نیم... پاهایم نیم متری بالاتر از کلهام است. اندک اندک بالا میآورندم...
ربع ساعت که بگذرد، دیگر اثری از تو نیست. و از آن دنیا هم. دوباره هوای سرد، ابری، تراخمی و غمآهیخت بعد از ظهر جمعهی تهران. سرما و سرما و سرما... و تو رفته ای... و با خودت همهی آن عمق و گرما و آرامش را برده ای...
دفتر رییس دانشگاه تهران را احتمالن خیلیهاتان ندیدهاید. طبقهی آخر ساختمان قدیمیای است، پایین درمانگاه 16 آذر. هم قد و قوارهی سالن ابن خلدون ماست. آنقدری که در حد فاصل میزها و مبلها و دم و دستگاهش میشود آسوده قدم زد و از مناظر مختلف لذت برد. دور تا دور دفتر قفسههای کتاب تا سقف بالا رفتهاند. کتابهایی که از یک کیلومتری معلوم میشود هیچکس هیچوقت نخواهد خواندشان. در این زمان، صاحب این دفتر، یک آقای محترمی است که دکترای اقتصاد دارد و روزگاری رییس سازمان برنامه و بودجه بوده است. با منحل شدن این سازمان، ایشان به ریاست اینجا میرسد. باید این نقطه را یک تجربهی روانی مؤثر بر ایشان قلمداد کرد. در جامعهشناسی کار، یکی از چند جملهی انگشت شماری که از کلاس یادم است، این است که حضرت استاد میفرمودند انسانها به محل کارشان وابستگی و عرق پیدا میکنند. هویتشان بر مبنای آن ساخته میشود و در تعبیری هایدگری، محل کار نیز نوعی محل «سکونت» و «خانه» میشود برای آنها. بدین روال، باید از منحل شدن و از بین رفتن محل کارشان، غمگین شوند و تجربهی نوستالژیکی از آن داشته باشند. البته در علم همیشه استثنا هست. اینطوری که پیش میرود اگر آقای محترم کارش را همین طور خوب انجام دهد، تاریخ ان شاءالله تکرار خواهد شد. سازمانی که امروزه زیر نظر او فعالیت میکند، منحل میشود و یک محل کار بزرگتر، با میز و صندلی ها و مبلهای بیشتر و کتابهای پرشمارتر نصیبش میشود.
1-اصولن یکی از بزرگترین مشکلاتی که این طرف دارد، نمی دانم اسمش را میشود یک طرف گذاشت یا نه... بهرحال علی الحساب که انگار میشود. به هر جهت، یکی از بزرگترین مشکلاتی که این طرف دارد، طرفداران بد است. احتمالن این بار هزارم است که دارم این جمله ی شریعتی را نقل میکنم که برای از بین بردن بنیان های یک مکتب، نیازی نیست که با تمام توان به آن بتازی، کافی است از آن بد دفاع کنی. البته این دفاع بد هم معمولن دو صورت به خودش میگیرد. یکی اش میشود دفاع بد این طرف که در خشونت و ناشکیبایی رخ مینماید. و یکی هم میشود دفاع فکری آن طرف که در حین دفاع از مبانی انقلابی، همان مبانی را می کوبد. جای سختش این است که این دو طرف، اگرچه به بدترین حالت ممکن همدیگر را نفی میکنند، مانند قطب های همنام آهنربا، عین همند. شاید در صورت رفتار تفاوتی باشد اما در ماهیتش چندان نیست... آن وقت اگر بخواهی راه متفاوتی را پیش بگیری، مجبور میشوی هم از این طرف بخوری و هم از آن طرف. این می شود که هم باید از شعارها و توهین های آن طرف دلت برنجد و هم با خشونت ها و کم خردی های گروهی از اینطرف بیاویزی... هم از نعل خوردن و هم از میخ خوردن، تجربه 16 آذر امسال بچه های بسیج دانشکده مان بود... تجربه ای که خیلی وقت است به بودنش عادت کرده ایم... تجربه خوردن از دو طرف. اطلاعاتی و چماق به دست و فاشیست و شبه نظامی بودن در کنار روشنفکر و سوسول و بی عرضه و ترسو و فق فقو بودن. مبارکمان باشد واقعن...
2- راهی که صبح ها از خوابگاه به دانشکده می آیم، یک کناره ی باختری دارد به اسم پارک پرنده، تکه چمن رقت آوری است که ده تایی صندلی چپانده اند توش برای بدسلیقه ترین عشاق این دانشگاه لعنتی. این روزها بیشتر از همیشه پرده از واقعیت وجودی اش برداشته است... یک کامیون کود کنارش خالی کرده اند و نصف چمن هایش را با آن پوشانده اند. طوری که از یک کیلومتری بوی واقعیتش می زند توی دماغ...
سبحان الذی لا ملجا و لا منجا منه الا الیه...
پی1: مرا گویی بدین زاری که هستی... به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم... من چه دانم... من چه دانم...
پی2: چه دعای غریبی است عرفه...
پی3: من یحیی العظام و هی رمیم؟
پی4: جستجو به پایان رسیده و راه آغاز شده است...
بعد از آن «چند ساعت»، رسیدهایم میدان انقلاب، باران میبارد و نمیبارد. حدود هشت شب است. در کلیت امر تقربین خستهام. هم از لحاظ فکری و هم فیزیکی. جورابهایم خیس خیس اند و هر قدمی که بر میدارم، روی اعصاب میروند. جمع شرایط، قانعم میکند که بیخیال تمایل نه چندان شدید پیاده رفتن تا خوابگاه شوم و مثل بچهی آدم با تاکسی بروم. سوار یک پراید سفید میشوم و چند دقیقهای طول میکشد تا با تغییرات آب و هوایی بیرون و درون تاکسی، سازگار شوم و اندک اندک بتوانم به اطرافم توجه نشان دهم. راننده، که من کنار دستش نشستهام، به طور اعجاب انگیزی شبیه بابک احمدی است. تا جایی که یک لحظه تصمیم میگیرم باب صحبتی را راه بیاندازم که یک آقای نویسندهای هست که ساعت ها از وقت مرا برای کتابهای بی سر و ته و مسخرهاش تلف کرده و امروزه روز، تقریبن ازش بدم میآید و تازه خیلی هم شبیه شماست!! که حوصلهی حرف زدن ندارم و بیخیال میشوم. البته سر فاطمی که به دلیل ترافیک وحشتناک دفعتن تصمیم گرفت مسیر عوض کند - و من را هم همانجا بیاندازد پایین- ، از اینکه حرفم را نگفتهام پشیمان میشوم، ولی وقتی ازم پول نمیگیرد چون تا مقصد نرفته، دوباره بر سر موضع قبلیام به اجماع میرسم.
بقیه راه را پیاده میروم. در واقع بدم نمیآید همچین کاری بکنم و مانعی هم بر سر راهم نیست. چندی بالاتر، صدایی پشت سرم میشنوم. صدای پسرانهای. میخواند. به ترکی. یا کردی. یعنی احتمالن به ترکی یا کردی. شاید هم نه. نمیدانم. صدایش بدجوری خوب است. سیلان آرام گرمی که از لالههای یخکرده و –احتمالن قرمز شدهی- گوشم میگذرد و به جان مینشیند. سرعت قدم برداشتنمان با هم برابر است به احتمال. صدایش نه نزدیکتر میآید و نه رنگ میبازد. دم روزنامهفروشی، میایستم تا از کنارم بگذرد. شانه به شانهام رد میشود. بوی تند عرق. تیشرت سورمه ای نازکی تنش است و یک گرمکن ورزشی قرمز با خط خطهای سفید. یک جفت دمپایی پلاستیکی آبی. بدون جوراب. دستهایش توی جیب گرمکنش مشت کرده. میخورد سردش باشد. ولی خم نشده. حتا اندکی. مردانه راه میرود. بیخیال. سرفراز. ردی از خجالت یا اندوه در چهرهاش نمیخوانی. پادشاه است در لاتی خودش. پادشاه هم اگر نباشد لات را هست. سرما روی صدایش هیچ اثری نگذاشته. خوب می خواند. بدجوری خوب میخواند...
میان انبوه آدمهای محترم و اتو کشیده که یقههایشان را در سرما بالا دادهاند و از پیاده روی زیر باران دارند لذتهای شاعرانهی بامزه مزخرف میبرند، روح یک جهان بیروح است. سرکش، شلنگانداز و بیمحابا. جنس اصل. بیخاک اره و پودر سنگ...
*تبارشناسی اخلاق. نیچه.
۱- در ابتدای امر، رنه گنون، و در پس او متفکران سنت گرای فراوان دیگری و یک جورهایی خود سید حسین نصر(رحم و حفظهم الله)، در پاسخ به این سوال که گیریم تمام نقادی های رادیکال شما از تمدن مدرن درست، حالا چه؟ چه کار می خواهید بکنید و راه حلتان برای برون رفت از این گرداب چیست؟؛ جواب میدهند که، ما باید بکوشیم تا به حکمت خالده برسیم و حافظ سنتهای الهی بر روی زمین باشیم، تا فرجی حاصل شود! گنون این راهکار را بر روی مدلهای دورهای تاریخی در اسطورهها و الهیات هندو بنا میکند که بر اساس آنها، دورهای فرا میرسد که همهی باب فیض و رحمت بر جهان بسته میشود و دنیا به تاریکی فرو میشود. کالییوگا؟ (یا همچین چیزی، یادم رفته...)، در این دوره حکیمان وظیفهی حفظ «سنت» در سینههای خود، و انتقال نسل به نسل آن را بر گردن دارند تا این دوره بگذرد و امکان بازتولید و فراگیری و بازخیزی دوبارهی آنها در جهان فراهم شود. جهان لیاقت آنها را دوباره بیابد.
۲- اگر این رویکرد خیلی در نظرتان الهیاتی است و به قبای مقدس جامعهشناسی مارکسی/ وبری/ ذورکیمیتان برخورده است و گمان میبرید که همین الآن است که جامعهشناسی بیفتد و بمیرد[سقط شود...]، میتوانید به نظریات وبر برای برون رفت از قفس آهنین بوروکراسی مراجعه کنید. آنجا هم آقای جامعهشناس دست به دامن کاریزمایی میشود که بیاید و ما را برهاند. هایدگر و «تنها خدایی میتواند ما را نجات دهد» و بند و بساط هایش را نمیگویم که فاشیسم و فردید و خیلی کسان دیگر سر و کلهشان پیدا نشود.
۳- گفتن من فایده ای ندارد. باید خودتان باشید و حس کنید... که قاعدتن توفیقش بعید است نصیبتان شود. باید باشید و حس کنید که در برابر آدمی که تنها چند سالی از شما بزرگتر است و در پناه علمش، منطق و تفسیر قرآن میخوانید صبحهای پنج شنبه، چه لذت غریبی دارد له شدنتان. پنبهای که بیاندازی زیر پرس فولاد. باید باشید و سر تک تک کلماتتان نابود شوید در برابر ذهن خارق العاده سجاد هجری. سر بر باد دادن عمرتان مثل سگ افسوس بخورید و زیر شماتتهای بیپایان استاد، خر فهم شوید که مسلمانیمان، کفی است روی آب... زری بر زبان... پوش... تودهی غبار... شوخی.
۴- در این دنیا، تنها به امید همین دارندگان حکمت میتوان زیست. در سایه نورانی وجودشان و در شادی بودنشان. گمان رها نکردن خدا، زمین را...
پی نوشتی بر هیچ: من از واژه ها محرومم بر اساس فرض خودم. جوابت را خودت حدس بزن.